علی اصغر فقط کمی از من بزرگتر بود!

امروز روز هیجان انگیزی برای بابایی و مامانی بود. به دو دلیل:
اول اینکه من برای اولین بار بلند بلند خندیدم. ویا قهقهه زدم.
و دیگر اینکه مامانی و بابایی بالاخره توانستند پس از سه ماه گریه های مرا رمزگشایی کنند. البته با کمک خانم دانستن .

میخوام بشینم...

میخوام بغلتم...

میخوام دستمو بخورم ...
ممنونم کمک کردین!!
هفته قبل رو میگم! بابا جون شنبه و یکشنبه خونه بود و کلی باهم بازی کردیم.
سرسره بازی که همش میگفتیم سُـــــــــــر . منم از روی پای بابایی سر میخوردم میومدم پایین.
دیگه یک و دو و سه و ... . که باباجون منو بالا پایین میبرد.

بابایی گردی هم که من خیلی دوست داشتم. تازه به کبوتری هم غذا دادیم. بابایی به کبوتری گفت هروقت بالش خوب شد من رو ببره هر روز بگردونه!
تازه بابا جون کلی واسه من قصه تعریف کرد منم کلی واسش صحبت کردم.

تا یک کمی بازی میکردیم بابایی میگفت بسه خسته شدم! اما من هی دست و پا میزدم یعنی دوباره دوباره! بعد بابایی میخندید و منو میذاشت پایین. اونوقت تا من ناراحت میشدم دوباره از اول بازی میکردیم. خیلی خیلی خوش گذشته بود.
این هفته بابایی اما خونه نبود. رفت دانشگاه. بابا جون دعا میکنم ایشالله بیست بشی. منتظرتم تا شب بیای دوباره بازی کنیم و شعر بخونیم.
پسر بابا قشنگه با زندگی یه رنگه
شب که بابا تو خونه ست پسر بابا رو شونه ست
بالا و پایین می ره نفس اونو می گیره
امّا بابا می خنده دور غم و می بنده
اگر چه خیلی خسته اس لباش مثال پسته اس
دلش چه شاده شاده خوشیش چقدر زیاده
پدر و پسر تو اَبران با اون لبای خندان
دست علی یارشون خدا نگهدارشون
اللهم نجعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابیطالب و الائمة المعصومین علیه السلام.


دیگه اولین پیاده رویم رو با بابایی و مامانیم رفتم.

و مهمتر از همه : امروز عمو اکبری و خانم جون امدن مهمونی خونمون. خیلی خوش گذشت. خانم جون هر وقت منو میبینن میگن : این پسر یه روز ادم مهمی میشه. یا یه حاج آقای بزرگی میشه. بعد به من میگن وقتی بزرگی شدی برای من دو رکعت نماز بخون و یه خدا بیامرزی برام بفرست. از وقتی به دنیا امدی گفتم که قیافش فقط به حاج آقا ها میخوره. حالا ببین کی من اینو بهتون گفتم.
خانم جون ممنونم از دعای خیر شما.