هیی یادش بخیر!

هفته قبل رو میگم! بابا جون شنبه و یکشنبه خونه بود و کلی باهم بازی کردیم.

سرسره بازی که همش میگفتیم سُـــــــــــر . منم از روی پای بابایی سر میخوردم میومدم پایین.

دیگه یک و دو و سه و ... . که باباجون منو بالا پایین میبرد.

بازی با بابایی

بابایی گردی هم که من خیلی دوست داشتم. تازه به کبوتری هم غذا دادیم. بابایی به کبوتری گفت هروقت بالش خوب شد من رو ببره هر روز بگردونه! 

تازه بابا جون کلی واسه من قصه تعریف کرد منم کلی واسش صحبت کردم.

 بازی با بابایی

تا یک کمی بازی میکردیم بابایی میگفت بسه خسته شدم! اما من هی دست و پا میزدم یعنی دوباره دوباره! بعد بابایی میخندید و منو میذاشت پایین. اونوقت تا من ناراحت میشدم دوباره از اول بازی میکردیم. خیلی خیلی خوش گذشته بود.

این هفته بابایی اما خونه نبود. رفت دانشگاه. بابا جون دعا میکنم ایشالله بیست بشی. منتظرتم تا شب بیای دوباره بازی کنیم و شعر بخونیم.

پسر بابا قشنگه    با زندگی یه رنگه

شب که بابا تو خونه ست       پسر بابا رو شونه ست

بالا و پایین می ره       نفس اونو می گیره

امّا بابا می خنده       دور غم و می بنده

اگر چه خیلی خسته اس       لباش مثال پسته اس

دلش چه شاده شاده        خوشیش چقدر زیاده

پدر و پسر تو اَبران        با اون لبای خندان

دست علی یارشون     خدا نگهدارشون