جان بابایی!
برای شما میوه میارم ، با چاقو نصفش میکنی همه رو؛ میگی: بابایی!!
من: بابا خونه نیست! بابا کجاست؟
شما: قم
من: بابایی که قم نرفته! کجاست؟
شما : دانش.
راه میفتی تو خونه و صدا میکنی: بابایی ! بابایی!
پلان دوم
بساط ناهار رو پهن میکنیم دوتایی ناهار بخوریم. هنوز ننشستم.
شما : بیشین!
من : چشم پسر گلم!
شما: چشششمممم.
شما رو مینشونم روبروی خودم. بلند میشی و کنار من میشینی.تو چشمام نگاه میکنی و میگی: بابایی
من : بابایی اینجا بشینه؟
شما: بابایی!
من: بابا خونه نیست ! رفته دانشگاه!
شما : بابایی!
من : همممم ! بیا بخوریم!
شما قاشق من رو رد میکنی و میزاری پایین که خودت بخوری.
گاهی قاشق رو میزاری دهانم و میگی: بُخُو(ر)ییش
پلان سوم
بابایی خونه است. سفره غذا رو پهن کردم. میگم محمد رضا برو بابایی صدا کن بیاد ناهار بخوریم.از همونجا داد میزنه: بابایی! بعد در حالیکه داره میره سمت باباییش میگه بابایی! شام! گاهی میگه : ناها(ر). بابای غرق کامپیوترو مرتب میگ چشم بابایی! محمد رضا دست باباییش رو میگیره و میکشه : بابایی! شاممممممم!
پلان چهارم
از خواب بیدار شدید و گریه کنان میگویید : باباییییی!
سلام