دوسال خاطره!!
الان ساعت ۲ بامداد شب بیست و هشتم ماه رمضان است. شما خوابیدی و من امدم یه جشن وبلاگی کوچولو برات بگیرم.
یه جشن به خاطر بزرگ شدنت. به خاطر وجودت. یه جشن به خاطر سلامتیت. یه جشن به خاطر عاقل بودنت و ... . خیلی جشن شد خوب برات یه جشن بزرگ میگیرم. به افتخار شما که همیشه باعث سربلندی من بوده ای. همیشه از صمیم قلب تحسینت کردم و همیشه بهت افتخار کردم . اگر چه گاهی بر زبان نیاوردم.
به افتخار شما همیشه سربلندم.
میخواستم کلی جشن کوچولو برات بگیرم به خاطر تک تک نعمت هایی که به خاطر شما بر ما نازل شد. اما دیدم یه جشن بزرگ، کیفش بیشتر از صد تا جشن کوچولو ئه.
خدایا شکرت. الحمدلله رب العالمین.
دو تا کیک به مناسبت تولدت درست کردم. دو تا کیک تا همه در این شادی من شریک باشند. همه کوچک تر ها و همه بزرگتر ها.هیچکی رو دعوت نکردم و هیچکی هم نمیدونست شما تو یه همچین شب قشنگی به دنیا امدی. دو تا کیک بردیم هیئت و به افتخار همه بچه ها یه جشن کوچولو گرفتیم. یه دنیا مهمون داشتیم. همه دوستای خوبمون که تا آخر مراسم هیئت مونده بودند تونستند در شادی ما شریک بشند.
پسرم! امیدوارم سفره ات همیشه پر برکت و درب خانه ات به روی همه باز باشد.
و آخر اینکه ، امروز آخرین روز شیر خوردنتان بود. از امروز شما به اندازه یه دنیا مستقل شدی. از امروز باید پیچ و خم گذرگاه های دنیا رو به تنهایی سیر کنی و امیدوارم به سلامت به مقصد برسی. پسرم، برو و بدان که اگر من، مادرت، در کنارت نباشم پروردگارت همیشه و در همه حال نگهبان و مراقب تو خواهد بود. همان که پروردگار مادرت و پدرت نیز میباشد.
پسرم! به خدا می سپارمت.
صدای سرفه هات از تو اتاق میاد. دو سه شبی میشه که شما سرما خوردی و هنوز تب داری.بیماری ویروسی شایع شده در اینجا. امیدوارم به سلامت این دوران رو طی کنی. اما بدان که بیماری کفاره بدن است.
یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
سلام