برای اولین بار من چهل و پنج دقیقه تنهایی با اسباب بازیهام بازی کردم. مامانی تو این مدت صبحانش رو خورد و به کاراش رسید. انقدر سرم گرم بود که وقتی امد پیشم اصلا حواسم نبود.

اما یهوو مامانی رو دیدم...

فورا دست و پا زدم که بغلم کنه...

نخیر! مثل اینکه از بغل خبری نیست...

...مامانی میشه اون دوربین رو بزاری کنار و منو بغل کنی؟!