امشب بابا جون باید توی آزمایشکاه دانشگاهشون میموند. وقتی شب امد خونه و شام خورد من و مامانی رو هم با خودش برد. ما هم شب اونجا خوابیدیم. اونجا یه عالمه اسباب بازی بود حیف که دستم نمیرسید باهاشون بازی کنم. منم که اصلا خوابم نمیومد. اما مگه مامانی میزاره بازی کنم؟!